تبليغاتX
حرفهای دل من برای مرجانم

حرفهای دل من برای مرجانم

حس تنهایی

واست بی تابم و بی خوابم و ، میدونی دلتنگم

واست میمیرم و درگیرم و با دنیا در جنگم

منو تنها نذار از روزگار با اینکه دل خسته ام

واست دیوونمو ، می مونم و تا آخرش هستم

داره میباره بارون و تو نیستی

شده این خونه زندون و تو نیستی

چقدر حس بدیه حس تنهایی

دارم میشکنم آسون و تو نیستی

دارم میشکنم آسون و تو نیستی

دارم از بین میرم توی این دلتنگی

داره دل میگیره بی تو از بی رنگی

دارم از بین میرم توی این خاموشی

کاش میشد میبردی منو با آغوشی

نمیشه با نبودت ساده سر کرد

نمیشه سالم از این غم گذر کرد

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 23:26  توسط کمال  | 

مدارا

بیا با من مدارا کن که من مجنونم و مستم

اگر از عاشقی پرسی بدان دلتنگ ان هستم



بیا از غم شکایت کن که من همدرد تو هستم

اگر از عاقبت پرسی بدان نازک دلی هستم



بیا از درد حکایت کن که من محتاج ان هستم

اگر از زخم دل پرسی بدان مرهم بران بستم



مجنونم و مستم به پای تو نشستم

اخر ز بدیهات بیچاره شکستم



مجنونم و دستم به دامان تو بستم

هشیار شدم اخر از دام تو جستم



مجنونم و مستم به پای تو نشستم

عاشق شدم و من بیچاره شکستم

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 12:36  توسط کمال  | 

مگسی را کشتم!

مگسی را کشتم!


نه به این جرم که حیوان پلیدیست٬ بد است

و نه چون نسبت سودش به ضرر ۱ به ۱۰۰ است

طفل معصوم به دور سر من میچرخید

به خیالش قندم!

یا که چون اغذیه ی مشهورش٬ تا به این حد گندم

ای دو صد نور به قبرش بارد!

مگس خوبی بود

من به این جرم که از یاد تو بیرونم کرد

مگسی را کشتم!

زنده یاد حسین پناهی

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 12:33  توسط کمال  | 

شبهای بی مهتاب

زندگی در چشم من شبهای بی مهتاب را ماند

شعر من نیلوفر پژمرده در مرداب را ماند

ابر بی باران اندوهم

خار خشک سینه کوهم

سالها رفته است کز هر آرزو خالی است آغوشم

نغمه پرداز جمال و عشق بودم آه

حالیا خاموش خاموشم

یاد از خاطر فراموشم

روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه

عصر پرپر می شود این نوشکفته در سکوت دشت

روزها این گونه پر پر گشت

چون پرستوهای بی آرام در پرواز

رهروان را چشم حسرت باز

اینک اینجا

شعر و ساز و باده آماده است

من که جام هستیم از اشک لبریز است می پرستم

در پناه باده باید رنج دوران را ز خاطر برد

با فریب شعر باید زندگی را رنگ دیگر داد

در نوای ساز باید ناله های روح را گم کرد

ناله من میترواد از در و دیوار

آسمان اما سراپایش گوش و خاموش است

همزبانی نیست تا گویم بزاری ای دریغ

دیگرم مستی نمی بخشد شراب

جام من خالی شدست از شعر ناب

ساز من فریاد های بی جواب

نرم نرم از راه دور

روز چون گل میشکوفد بر فراز کوه

روشنایی می رود در آسمان بالا

ساغر ذرات هستی از شراب نور سرشار است اما من

همچنان در ظلمت شبهای بی مهتاب

همچنان پژمرده در پهنای این مرداب

همچنان لبریز ز اندوه می پرسم

جام اگر بشکست

ساز اگر بگسست

شعر اگر دیگر به دل ننشست ...

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 12:30  توسط کمال  | 

تنهایی

امشب به وسعت تمامی شبهایی که تو را نداشتم.....

 دلم به حال تنهایی خود سوخت.....

 در کنار پنجره ام رویای دوست داشتنت را......

 به دست اشکهایم می سپارم .....

 تا همچون تو در خاطراتم مدفون شوند......

 میخواهم تنهایی ام را به آغوش گرمی بفروشم.....

 نه به آن مفتی که تو خریدی ......

به بهای سالهای باقی مانده از آینده ام!!!

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم شهریور 1390ساعت 19:34  توسط کمال  | 

مرا دریاب

نگاهم کن در این شبها/ در این شبهای پایانی/

 ب یادت عاشقانه سوختم در کنج ویرانی/

 من آن موجم ک از دیدار تو بیتاب بیتابم/

تو آرامی ب چون ساحل مرا از خیش میرانی/

 من آن موجم ک از دیدار تو بیتاب بیتابم/

 تو آرامی ب چون ساحل مرا از خیش میرانی/

 ب رفتن عادتم دادند/ ب ماندن ساده عادت کن/

 گل پژمرده ای هستم/ برایم مثل بارانی/

 تو آرامش ب قلب ساده من ساده بخشیدی/

مرا دریاب ای خوبم درین دریای طوفانی/

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مرداد 1390ساعت 23:37  توسط کمال  | 

عشق، آخرین همسفر من

من... خالی از عاطفه و خشم

خالی از خویشی و غربت

گیج و مبهوت بین بودن و نبودن

عشق... آخرین همسفر من

مثل تو منو رها کرد

حالا دستام مونده و تنهایی من

ای دریغ از من... که بیخود مثل تو گمشدم... گمشدم تو ظلمت تن

ای دریغ از تو... که مثل عکس عشق هنوزم... داد میزنی تو آینه ی من

آه... گریمون هیچ خندمون هیچ

باخته و برندمون هیچ

تنها آغوش تو مونده غیر از اون هیچ

ای... ای مثل من تک و تنها

دستامو بگیر که عمر رفت

همه چی تویی زمین و آسمون هیچ

بی تو میمیرم ... همه بود و نبود

بیا پر کن منو ای خورشید دلسرد

بی تو میمیرم ...مثل قلب چراغ

نور تو بودی کی منو از تو جدا کرد؟

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم تیر 1390ساعت 2:5  توسط کمال  | 

دوست داشتن زیباست ...

امشب از آسمان دیده ی تو

روی شعرم ستاره می بارد

در سکوت سپید کاغذها

پنجه هایم جرقه می کارد

 

شعر دیوانه ی تب آلودم

شرمگین از شیار خواهشها

پیکرش را دو باره می سوزد

عطش جاودان آتش ها


آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه ناپیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

از سیاهی چرا هراسیدن

شب پر از قطره های الماس است

آنچه از شب به جای می ماند

عطر شکرآور گل یاس است


آه بگذار گم شوم در تو

کس نیابد دگر نشانه ی من

روح سوزان و آه مرطوبت

بوزد بر تن ترانه من


آه بگذار زین دریچه بازخفته

 بر بال گرم رویاها

همره  روزها سفر گیرم

بگریزم ز مرز دنیاها


دانی از زندگی چه می خواهم

من تو باشم ، تو ، پای تا سر تو

زندگی گر هزار باره بود

بار دیگر تو ، بار دیگر تو

 

آنچه در من نهفته دریایی ست

کی توان نهفتنم باشد

با تو زین سهمگین توفانی

کاش یارای گفتنم باشد


بس که لبریزم از تو می خواهم

بروم در میان صحراها

سر بسایم به سنگ کوهستان

تن بکوبم به موج دریاها


بس که لبریزم از تو می خواهم

چون غباری ز خود فرو ریزم

زیر پای تو سر نهم آرام

به سبک سایه ی تو آویزم

 

آری آغاز دوست داشتن است

گرچه پایان راه نا پیداست

من به پایان دگر نیندیشم

که همین دوست داشتن زیباست

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1390ساعت 21:37  توسط کمال  | 

بیا ...

یک شب به خواب من بیا

خوابی که می جوید تو را

دستی که می خواهد تو را

اشکی که می بوید تو را

امشب به یاد گریه ها

امشب به پاس خنده ها

امشب به خواب من بیا

خوابی که می بارد تورا 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390ساعت 18:21  توسط کمال  | 

به یاد عشق ....

من تنها در ساحلی مینشینم

سکوت اختیار میکنم

چشمانم را به جاده ای دراز میدوزم

تا یک روز انتظار به پایان رسد

من منتظرم...منتظر فانوسی در تاریکی

من جاده ای دراز را به یاد تو میپیمایم

تا یک روز تو را در این جاده بیابم

تنها جاده ای که به کلبه ای کوچک رسد

من در این جاده میمانم

**************************

بی تو تنها گریه کردم توی شبها بی ستاره

انتظارتو کشیدم تا که برگردی دوباره

در غروب رفتن تو لحظه هایم را شکستم

زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم

پشت شیشه روز و شب دل به بارون میسپارم

من برای گریه هایم چشمه هارو کم میارم

انتظاره با تو بودن منو از پا در میاره

ترس از این دارم که بی تو تا ابد چشام بباره

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 21:21  توسط کمال  | 

شاگرد زیرک و استاد

استاد دانشگاه با این سوال شاگردانش را به یک چالش ذهنی کشاند:آیا خدا هر چیزی که وجود دارد را خلق کرد؟

شاگردی با قاطعیت پاسخ داد:بله او خلق کرد

استاد پرسید: آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟

شاگرد پاسخ داد: بله, آقا

استاد گفت: اگر خدا همه چیز را خلق کرد, پس او شیطان را نیز خلق کرد. چون شیطان نیز وجود دارد و مطابق قانون که کردار ما نمایانگر صفات ماست , خدا نیز شیطان است

شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد. استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند که عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست

شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت: استاد میتوانم از شما سوالی بپرسم؟

استاد پاسخ داد: البته

شاگرد ایستاد و پرسید: استاد, سرما وجود دارد؟

استاد پاسخ داد: "این چه سوالی است البته که وجود دارد. آیا تا کنون حسش نکرده ای؟

شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند

مرد جوان گفت: در واقع آقا, سرما وجود ندارد. مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد می کنیم در حقیقت نبودن گرماست. هر موجود یا شی را میتوان مطالعه و آزمایش کرد وقتیکه انرژی داشته باشد یا آنرا انتقال دهد. و گرما چیزی است که باعث میشود بدن یا هر شی انرژی را انتقال دهد یا آنرا دارا باشد. صفر مطلق نبود کامل گرماست. تمام مواد در این درجه بدون حیات و بازده میشوند سرما وجود ندارد. این کلمه را بشر برای اینکه از نبودن گرما توصیفی داشته باشد خلق کرد.

 شاگرد ادامه داد: استاد تاریکی وجود دارد؟

استاد پاسخ داد: البته که وجود دارد

شاگرد گفت: دوباره اشتباه کردید آقا! تاریکی هم وجود ندارد. تاریکی در حقیقت نبودن نور است. نور چیزی است که میتوان آنرا مطالعه و آزمایش کرد. اما تاریکی را نمیتوان. در واقع با استفاده از قانون نیوتن میتوان نور را به رنگهای مختلف شکست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه کرد. اما شما نمی توانید تاریکی را اندازه بگیرید. یک پرتو بسیار کوچک نور دنیایی از تاریکی را می شکند و آنرا روشن می سازد. شما چطور می توانید تعیین کنید که یک فضای به خصوص چه میزان تاریکی دارد؟ تنها کاری که می کنید این است که میزان وجود نور را در آن فضا اندازه بگیرید. درست است؟ تاریکی واژه ای است که بشر برای توصیف زمانی که نور وجود ندارد بکار ببرد

در آخر مرد جوان از استاد پرسید: آقا، شیطان وجود دارد؟

زیاد مطمئن نبود. استاد پاسخ داد:البته همانطور که قبلا هم گفتم. ما او را هر روز می بینیم. او هر روز در مثال هایی از رفتارهای غیر انسانی بشر به همنوع خود دیده میشود. او در جنایتها و خشونت های بی شماری که در سراسر دنیا اتفاق می افتد وجود دارد. اینها نمایانگر هیچ چیزی به جز شیطان نیست

و آن شاگرد پاسخ داد: شیطان وجود ندارد آقا. یا حداقل در نوع خود وجود ندارد. شیطان را به سادگی میتوان نبود خدا دانست. درست مثل تاریکی و سرما. کلمه ای که بشر خلق کرد تا توصیفی از نبود خدا داشته باشد. خدا شیطان را خلق نکرد. شیطان نتیجه آن چیزی است که وقتی بشر عشق به خدا را در قلب خودش حاضر نبیند. مثل سرما که وقتی اثری از گرما نیست خود به خود می آید و تاریکی که در نبود نور می آید


نام مرد جوان یا آن شاگرد تیز هوش چیزی نبود جز ، آلبرت انیشتن

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم خرداد 1390ساعت 12:41  توسط کمال  | 

تولد الهام جون

سلام به دوستای گلم

عیدتون مبارک. ان شا الله که امسال سال خوبی برای همه شما باشه.

امروز یک روز ویژه است. اگه گفتین چه روزیه؟؟؟؟؟

امروز روز تولد یکی از عزیزترین و بهترین و خوش قلب ترین دوستهای منه.

امروز تولد الهام منه. الهام عزیزم تولدت مبارک.

انشا الله ۱۲۰ سال سلامت و سرزنده و موفق باشی.

کیک تولدتم گرفتم. حالا بیا اول شمعها رو فوت کن بعد دوتایی میشینیم همشو میخوریم

چقدم کیکش بزرگه.

فوت کن.        ۱  -  ۲  -  ۳     هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تولد تولد تولدت مبارک                         مبارک مبارک تولدت مبارک

بیا شمعها رو فوت کن که ۱۰۰ سال زنده باشی.

الهام جون دوباره تولدتو از صمیم قلب بهت تبریک میگم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم فروردین 1390ساعت 11:12  توسط کمال  | 

لیلی و مجنون

 یک شبی مجنون نمازش را شکست             بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق،آن شب مست مستش کرده بود          فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او                          پر ز لیلا دل پر آه او

گفت یارب از چه خوارم کرده ای                     برصلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای                        وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم میزنی                      دردم از لیلاست آنم میزنی

خسته ام زین عشق،دلخونم مکن                من که مجنونم ،تو مجنونم مکن

مرد این بازیچه ،دیگر نیستم                         این تو ولیلای تو،من نیستم

گفت ای دیوانه،لیلایت منم                          در رگت،پیدا وپنهانت منم

سالها با جور لیلا ساختی                           من کنارت بودم و نشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم                          صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آواره صحرا نشد                              گفتم عاقل میشوی اما نشد

سوختم در حسرت یک یاربت                       غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز وشب او را صدا کردی ولی                     دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی                     در حریم خانه ام در میزنی

حال این لیلا که خوارت کرده بود                   درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کند                    صدچو لیلا کشته راهت کند

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 17:40  توسط کمال  | 

عشق

تا حالا شده عاشق بشین؟؟؟

میدونین عشق چه رنگیه؟؟؟

میدونین عشق چه مزه ای داره؟؟؟

میدونین عشق چه بویی داره؟؟؟

میدونین عاشق چه شکلیه؟؟؟

میدونین معشوق چه کار میکنه با قلب عاشق؟؟؟

مدونین قلب عاشق برای چی میزنه؟؟؟

میدونین قلب عاشق برای کی میزنه؟؟؟

میدونین ...؟؟؟

اگه جواب این همه سئوال رو میخواین! مطلب زیر رو بخونین...خیلی جالب و آموزندس...

وقتی

یه روز دیدی خودت اینجایی و دلت یه جای دیگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدی

طوری میشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق می تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع

سوختن همه چی با یک نگاه شروع میشه

این نگاه مثل نگاهای دیگه نست ، یه چیزی داره که اونای دیگه ندارن ...

محو زیبایی نگاهش میشی ، تا ابد تصویر نگاهش رو توی قلبت حبس می كنی ، نه اصلا می زاریش توی یه صندوق ، درش رو هم قفل می كنی تا كسی بهش دست نزنه.

حتی وقتی با عشقت روی یه سكو می شینی و واسه ساعتهای متمادی باهاش حرفی نمی زنی ، وقتی ازش دور میشی احساس می كنی قشنگترین گفتگوی عمرت رو با كسی داری از دست میدی.

می بینی كار دل رو؟

شب می آی كه بخوابی مگه فكرش می زاره؟! خلاصه بعد یه جنگ و

جدال طولانی با خودت چشات رو رو هم می زاری ولی همش از خواب میپری ...

از چیزی میترسی ...

صبح كه از خواب بیدار میشی نه می تونی چیزی بخوری نه می تونی كاری انجام بدی ، فقط و فقط

اونه که توی فكر و ذهنت قدم می زنه

به خودت می گی ای بابا از درس و زندگی افتادم ! آخه من چمه ؟

راه می افتی تو كوچه و خیابون هر جا كه میری هرچی كه می بینی فقط اونه ، گویا كه همه چی از

بین رفته و فقط اون مونده

طوری بهش عادت می كنی كه اگه فقط یه روز نبینیش دنیا به آخر میرسه

وقتی با اونی مثل اینكه تو آسمونا سیر می كنی وقتی بهت نگاه می كنه گویا همه دنیا رو بهت میدن

گرچه عشق نه حرفی می زنه و نه نگاهی می كنه !

آخه خاصیت عشق همینه آدم رو عاشق می كنه و بعد ولش می كنه به امون خدا

وقتی باهاته همش سرش پائینه

تو دلت می گی تورو خدا فقط یه بار نیگام كن آخه دلم واسه اون چشای قشنگت یه ذره شده

دیگه از آن خودت نیستی

بدجوری بهش عادت كردی ! مگه نه ؟ یه روزی بهت میگه كه می خواد ببینتت

سراز پا نمی شناسی حتی نمیدونی چی كار كنی ...

فقط دلت شور میزنه آخه شب قبل خواب اونو دیدی...

خواب دیدی که همش از دستت فرار میکنه ...

هیچوقت براش گل رز قرمز نگرفتی ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستی فکر کنه تو

دروغ میگی آخه از دروغ متنفره ...

وقتی اون رو می بینی با لبخند بهش میگی خیلی خوشحالی که امروز میبینیش ...

ولی اون ...

سرش رو بلند می كنه و تو چشات زل میزنه و بهت میگه

اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كنی !

دنیا رو سرت خراب میشه

همه چی رو ازت می گیرن همه خوشبختیهای دنیا رو

بهش می گی من … من … من

از جاش بلند میشه و خیلی آروم دستت رو میبوسه میذاره رو قلبش و بهت میگه خیلی دوستت دارم وبرای همیشه تركت می كنه

دیگه قلبت نمی تپه دیگه خون تو رگات جاری نمیشه

یه هویی صدای شكستن چیزی می آد

دلت می شكنه و تكه های شكستش روی زمین میریزه

دلت میخواد گریه کنی ولی یادت می افته بهش قول داده بودی که هیچوقت به خاطر اون گریه نمیکنی چون میگفت اگه یه قطره اشک از چشمای تو بیاد من خودم رو نمیبخشم ...

دلت میخواد بهش بگی چقدر بی رحمی که گریه رو ازم گرفتی ولی اصلا هیچ صدایی از گلوت در نمیاد

بهت میگه فهمیدی چی گفتم ؟با سر بهش میگی آره!...

وقتی ازش میپرسی چرا؟؟؟میگه چون دوستت دارم!

انگشتری رو که تو دستته در میاری آخه خیلی اونو دوست داره بهش میگی مال تو ...

ازت میگیره ولی دوباره تو انگشتت میکنه ...میگه فقط تو دست تو قشنگه...

بعد دستت رو محکم فشار میده و تو چشمات نگاه میکنه و...

بعد اون روز دیگه دلت نمیخواد چشمات رو باز نمی كنی

آخه اگه بازشون كنی باید دنیای بدون اون رو ببینی

تو دنیای بدون اون رو می خوای چی كار ؟

و برای همیشه یه دل شكسته باقی می مونی

دل شكسته ای كه تنها چاره دردش تویی...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 1:3  توسط کمال  | 

تسبیح ...

من که تسبیح نبودم ، تو مرا چرخاندی

مشت بر مهره تنهایی من پیچاندی

ذکرها گفتی و بر گفته خود خندیدی

از همین نغمه تاریک مرا ترساندی

برلبت نام خدا بود، خدا شاهد ماست

...بر لبت نام خدا بود و مرا رقصاندی

قلب صد پاره من مهره صد دانه نبود

تو ولی گشتی و این گمشده را لرزاندی

جمع کن رشته ایمان دلم پاره شدست

من که تسبیح نبودم ، تو چرا چرخاندی؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم بهمن 1389ساعت 13:57  توسط کمال  |